Sunday, 29 May 2011
... خیلی حال میکنم با این قضیهٔ
دقت کردی، اینور دنیا طرف هر چی دلش میخواد میگه، فحش خواهر و مادرام بهت میده، بعدا میگه no offence, رو بوسی میکنی و قضیهٔ حل میشه...خیلی حال میکنم با این قضیهٔ
اصلاحات: عقب گرد به کدام دوران طلائی؟ یک دیدگاه منقرض شده ...
- اصلاحات، به عقیده من یک گذار بود برای رسیدن به آزادی یا همون "دمکراسی" ...
اما ما نمیتونیم همیشه در همهٔ شرایط، نظرمون رو ثابت بیان بکنیم...ایده الها طی زمان عوض میشن، چه بخواهیم چه نخواهیم، هر چند که میخواهیم...شاید در یک دورانی میتونستیم از اصلاحات صحبت بکنیم، اما فکر نمیکنم الان در این شرایط هیچ کدوم از شما حتی، شخصاً قبول داشته باشید که این حرفها روزی جامعه عمل خواهند پوشید...
اما ما نمیتونیم همیشه در همهٔ شرایط، نظرمون رو ثابت بیان بکنیم...ایده الها طی زمان عوض میشن، چه بخواهیم چه نخواهیم، هر چند که میخواهیم...شاید در یک دورانی میتونستیم از اصلاحات صحبت بکنیم، اما فکر نمیکنم الان در این شرایط هیچ کدوم از شما حتی، شخصاً قبول داشته باشید که این حرفها روزی جامعه عمل خواهند پوشید...
یک مثال خیلی واضح رو میشه سوریه دانست، که یک موقعی مردمش میخواستند فقط قانون اختیارات کامل دولت بعد از ۴۰ و اندی سال لغو بشه ... الان اما دیگه همه میدونیم که با اتفاقاتی که افتاد مردم از اون خواسته اولی شون گذر کردند... حالا تصور کنید شخصی مثل خاتمی بیاد بگه "نه، ما همچنان خود دولت رو قبول داریم، ولی بشر اسد بره کنار، قانون هم لغو بشه" ... خود شما چه تصوری از یک همچنین نظریّهٔای دارید؟ آیا خود موسوی و کروبی نمیان بگن، طرف داره تٔف میکنه تو صورت همهٔ ما؟
بر همین اساس، من فکر میکنم، اگر کسی داره باعث نه امیدی میشه، خاتمی هست، نه ما، ما داریم نقدش میکنم، خیلی صریح هم نقد میکنیم...ما با خود خاتمی کاری نداریم، اصولا با شخص کاری نداریم، ما با این نظریّهٔ پردازیها که عملا خواهان عقبگرد به یک "دوران طلایی" هستند عدم موافقت خودمون رو نشون میدیم...
! نسرین ستوده, تولدت مبارک
مصاحبهٔ شبکه MSNBC با نسرین ستوده پیش از دستگیری، بمناسبت تولد این زن آزادی خواه و برابری طلبه حقوق زنان ... ویدئو مربوط به سال ۲۰۰۹ میلادی
Saturday, 28 May 2011
بارسلونا قهرمان شد ...
بارسلونا امشب با بازی زیبا و قهر آمیز خود منچستر یونایتد را با قدرت در هم کوبید تا بار دیگر ثابت کند، بهترین تیم باشگاهی در تاریخ فیفا میباشد...آبی و اناری پوشان منطقهٔ کاتالان در یک بازی برتر، کار تیم محبوب شهر منچستر را در ۲۰ دقیقه مانده به پایان بازی تمام کردند تا باز بر افتخارات بی انتهای خود اضافه کنند و بر آن صحه بگذارند...
Friday, 27 May 2011
"رضا هستم، پسری نابینا ولی خوش ذوق و اهل حال: به دنبال برقراری یک ارتباط"
در زیر، برگردان متنی رو میخونید که در اصل به زبان انگلیسی و بوسیلهٔ دوست عزیزم رضا چراغی در حدود ۳ سال پیش نوشته شده بود …
رضا این متن رو اولین بار در وب سایت ایرانیان و به قصد دوست یابی فرستاد. اما بعد فکر میکنم این وب سایت متن رو بخاطر منحصر بفرد بودنش و جذابیت خاصی که باز بنظر من بخاطر صداقت و خلوص نویسنده اش داشته در معرض دید همگانی قرار داد.
متن از اینجا شروع میشه :
جایی رو نمیتونم ببینم ولی، بچه باحال ام …
جدأ تصمیم دارم موانع رو پشت سر بذارم و یک ارتباط لذت بخش رو تجربه کنم.
یک پسر ۲۳ ساله ایرانی نابینا هستم که به دنبال برقراری یک رابطه عاطفی قشنگ میگردم. همیشه دوست داشتم در مورد زندگیم بنویسم اما نمیدونم چه جوری باید شروع کنم. حدود ۱۳ سالم بود که برای اولین بار به دختری نزدیک شدم. دختری که شیطون و خوش صحبت بود و صدای قشنگی داشت. در واقع تمام اون چیزی که یک پسر آرزو شو داره.
ازش خواستم با هم دوست بشیم، ولی او قبول نکرد. گفت که بخاطر پدر و مادرش و نگرانی از پلیس نمیتونه. بهش گفتم ما هر دو نابینا هستیم؛ کی به ذهنش میرسه که ما با هم هستیم؟ آخر سر نامه ای برام نوشت و گفت “تو یه پسر ایده ال هستی برای هر دختری!برات آرزو میکنم زندگی سرشار از شادی و موفقیت داشته باشی.”
از اون موقع این سوال همیشه تو ذهنم مونده، اگه منو دوست نداشت پس اون نامه رو برای چی نوشت ؟
سال بعد، دختر دیگه ای رو توی مدرسه نابینا یان پیدا کردم.بذارین این توضیح و بدم که مدرسه برای دختر و پسر کلاسارو جدا برگزار میکرد. بعد از اون تجربه قبلی از این که به این یکی دختر نزدیک بشم میترسیدم.
سال بعد اون مدرسه رو ول کردم و رفتم دبیرستان.دوست خیلی خوبی اونجا پیدا کردم. او منو همه جا میبرد و خوب با دخترای زیادی آشنا شدم. هیچوقت تو زندگیم بچه خجالتیی نبودم و اونها هم باهام با احترام برخورد میکردند؛ ولی احساس میکردم که با دوستم خیلی صمیمی تر و خودمونی تر رفتار میکردند.
به این نتیجه رسیدم که من یه مشکلی دارم، و این کوری من بود که یک مانع بزرگ برای من شده بود و باعث میشد نتونم با کسی دوست بشم. ما تو مدرسه نابینایان ازدخترا جدا هستیم و خوب در نتیجه نمیتونیم بهشون نزدیک بشیم. و اگرم کسی بخواد اینکارو بکنه بقیه مسخرش میکردند همونطور که برای من اتفاق افتاد و نمیشد بهم اطمینان کنیم. مثل اون یارو تو فیلم ادوارد دست قیچی. وقتی یه پسری میخواد یه دختری رو دست بندازه، دست دوست کورشو میگیره به بهانهٔ اینکه میخواد دوستشو کمک کنه و او رو میزنه به دختره واسه خندیدن.
وقتی یک نابینا میخواد از خیابون رد بشه و مردم میخوان کمکش کنن، بهش میگن “خوشبحالت و باریکلا که نمیتونی این دخترا رو ببینی و میتونی پاک و بیگناه نگهداری خودتو”. میدونی چیه ؟ من میخوام پاک نمونم، میخوام این گناه و بکنم و برم جهنم. میدونی خیلی که بخوان بالا ببرنیت، میگن طرف کور هست ولی خیلی باهوشه؛ و میگن خیلی با استعداده …ولی من اصلا میخوام از شر این مخ خلاص بشم. من قبل از اینکه آدم باهوشی باشم و دانشگاهی باشم یه آدمم.
من ۶ ماهه بودم که نابینا شدم. بنابر ارادهٔ خودم که نبوده …نمیدونم اسمشو چی بذارم ؟ بد شانسی ؟
همیشه آرزوی من برای تحویل سال این بوده که هیچ کس نابینا یا ناتوان به دنیا نیاد؛ و یا اگه هست، این امکان رو داشته باشه که معالجه یا بهتر بشه …
“رنگ خدا” و “بید مجنون” دو تا فیلمی هستند که مجید مجیدی ساخته؛ هر دو راجع به افراد نابینا. اولی در مورد یه پسر ۱۴ ساله است و دومی راجع به مرد ۴۵ ساله ای ، که اگه فرض کنیم که اون پسر بزرگ شده و الان ۴۵ سالشه ، اونوقت این فاصلهٔ ۳۰ ساله رو میشه بینشون دید. مگه اون پسر جوون نبود ؟ اون موقع ما میبینیم که اون مرد ازدواج کرد و صاحب یه دختر شد.
من نسبت به همه چی کنجکاوم، از بدن زن گرفته تا مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری ایالات متحده، تا رشته های مختلف ورزشی، تا تاریخ و غیره. یه پسر اهل حال، جذاب و خوش تایپم که دوست داره تو زندگی واقعیش مثل بهروز وسوقی باشه.
اگه اینکه میگن اگه چیزی رو واقعا بخوای بهش میرسی واقعا درسته!، من واقعا میخوام و تصمیم جدی دارم که از همهٔ این موانع عبور کنم و یه ارتباط قشنگی رو شروع کنم. کی میگه یه آدم نابینا حتما باید با یه آدم نابینا یا ناتوان دیگه دوست بشه ؟ نه اینکه برای من مهم باشه البته…ولی چیزی که مهمه اینه که ارتباط خوبی رو بتونم شروع کنم.
پس اگه کسی هست که اهمیت میده به من کمک کنه یا خودش بخواد با من دوست بشه، لطفا بهم یه ایمیل بزنه به این آدرس: ...
Wednesday, 25 May 2011
عذر خواهی ...
در بحبوههٔ در گذشت ناصر حجازی بود و خوب من هم مثل بقیه دوست دارانش با هیجان و البته اندوه سعی میکردم خبر رو دنبال کنم ... دیروز خبری از یک وب سایت به دستم رسید راجع به تشیع جنازهٔ ناصر حجازی بود ... یک عکس هم ضمیمه داشت که من بدون اینکه دقت کنم اون رو با ذکر منبع لینک کردم ... دوستان که میخونن و دنبال میکنن متذکر شدن ... این موضوع بخصوص در موقعی که همگی سوگوار این بزرگمرد بودند حساسیت زیادی بوجود آورد ... امروز بعد از زهر دوبار چک کردم و دقیقا عکس مربوط که یک مراسم تشیع جنازه در یک کشور عربی هست و وب سایت کاملا بدون ارتباط...
من در اینجا میخوام از دوستان بالاترین عذر خواهی کنم
و دوباره همانطور که توضیح دادم به ذکر این نکته اشاره کنم که این لینک کاملا غیر عمدی و از روی اشتباه پست شد ...
Subscribe to:
Posts (Atom)

