در زیر، برگردان متنی رو میخونید که در اصل به زبان انگلیسی و بوسیلهٔ دوست عزیزم رضا چراغی در حدود ۳ سال پیش نوشته شده بود …
رضا این متن رو اولین بار در وب سایت ایرانیان و به قصد دوست یابی فرستاد. اما بعد فکر میکنم این وب سایت متن رو بخاطر منحصر بفرد بودنش و جذابیت خاصی که باز بنظر من بخاطر صداقت و خلوص نویسنده اش داشته در معرض دید همگانی قرار داد.
متن از اینجا شروع میشه :
جایی رو نمیتونم ببینم ولی، بچه باحال ام …
جدأ تصمیم دارم موانع رو پشت سر بذارم و یک ارتباط لذت بخش رو تجربه کنم.
یک پسر ۲۳ ساله ایرانی نابینا هستم که به دنبال برقراری یک رابطه عاطفی قشنگ میگردم. همیشه دوست داشتم در مورد زندگیم بنویسم اما نمیدونم چه جوری باید شروع کنم. حدود ۱۳ سالم بود که برای اولین بار به دختری نزدیک شدم. دختری که شیطون و خوش صحبت بود و صدای قشنگی داشت. در واقع تمام اون چیزی که یک پسر آرزو شو داره.
ازش خواستم با هم دوست بشیم، ولی او قبول نکرد. گفت که بخاطر پدر و مادرش و نگرانی از پلیس نمیتونه. بهش گفتم ما هر دو نابینا هستیم؛ کی به ذهنش میرسه که ما با هم هستیم؟ آخر سر نامه ای برام نوشت و گفت “تو یه پسر ایده ال هستی برای هر دختری!برات آرزو میکنم زندگی سرشار از شادی و موفقیت داشته باشی.”
از اون موقع این سوال همیشه تو ذهنم مونده، اگه منو دوست نداشت پس اون نامه رو برای چی نوشت ؟
سال بعد، دختر دیگه ای رو توی مدرسه نابینا یان پیدا کردم.بذارین این توضیح و بدم که مدرسه برای دختر و پسر کلاسارو جدا برگزار میکرد. بعد از اون تجربه قبلی از این که به این یکی دختر نزدیک بشم میترسیدم.
سال بعد اون مدرسه رو ول کردم و رفتم دبیرستان.دوست خیلی خوبی اونجا پیدا کردم. او منو همه جا میبرد و خوب با دخترای زیادی آشنا شدم. هیچوقت تو زندگیم بچه خجالتیی نبودم و اونها هم باهام با احترام برخورد میکردند؛ ولی احساس میکردم که با دوستم خیلی صمیمی تر و خودمونی تر رفتار میکردند.
به این نتیجه رسیدم که من یه مشکلی دارم، و این کوری من بود که یک مانع بزرگ برای من شده بود و باعث میشد نتونم با کسی دوست بشم. ما تو مدرسه نابینایان ازدخترا جدا هستیم و خوب در نتیجه نمیتونیم بهشون نزدیک بشیم. و اگرم کسی بخواد اینکارو بکنه بقیه مسخرش میکردند همونطور که برای من اتفاق افتاد و نمیشد بهم اطمینان کنیم. مثل اون یارو تو فیلم ادوارد دست قیچی. وقتی یه پسری میخواد یه دختری رو دست بندازه، دست دوست کورشو میگیره به بهانهٔ اینکه میخواد دوستشو کمک کنه و او رو میزنه به دختره واسه خندیدن.
وقتی یک نابینا میخواد از خیابون رد بشه و مردم میخوان کمکش کنن، بهش میگن “خوشبحالت و باریکلا که نمیتونی این دخترا رو ببینی و میتونی پاک و بیگناه نگهداری خودتو”. میدونی چیه ؟ من میخوام پاک نمونم، میخوام این گناه و بکنم و برم جهنم. میدونی خیلی که بخوان بالا ببرنیت، میگن طرف کور هست ولی خیلی باهوشه؛ و میگن خیلی با استعداده …ولی من اصلا میخوام از شر این مخ خلاص بشم. من قبل از اینکه آدم باهوشی باشم و دانشگاهی باشم یه آدمم.
من ۶ ماهه بودم که نابینا شدم. بنابر ارادهٔ خودم که نبوده …نمیدونم اسمشو چی بذارم ؟ بد شانسی ؟
همیشه آرزوی من برای تحویل سال این بوده که هیچ کس نابینا یا ناتوان به دنیا نیاد؛ و یا اگه هست، این امکان رو داشته باشه که معالجه یا بهتر بشه …
“رنگ خدا” و “بید مجنون” دو تا فیلمی هستند که مجید مجیدی ساخته؛ هر دو راجع به افراد نابینا. اولی در مورد یه پسر ۱۴ ساله است و دومی راجع به مرد ۴۵ ساله ای ، که اگه فرض کنیم که اون پسر بزرگ شده و الان ۴۵ سالشه ، اونوقت این فاصلهٔ ۳۰ ساله رو میشه بینشون دید. مگه اون پسر جوون نبود ؟ اون موقع ما میبینیم که اون مرد ازدواج کرد و صاحب یه دختر شد.
من نسبت به همه چی کنجکاوم، از بدن زن گرفته تا مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری ایالات متحده، تا رشته های مختلف ورزشی، تا تاریخ و غیره. یه پسر اهل حال، جذاب و خوش تایپم که دوست داره تو زندگی واقعیش مثل بهروز وسوقی باشه.
اگه اینکه میگن اگه چیزی رو واقعا بخوای بهش میرسی واقعا درسته!، من واقعا میخوام و تصمیم جدی دارم که از همهٔ این موانع عبور کنم و یه ارتباط قشنگی رو شروع کنم. کی میگه یه آدم نابینا حتما باید با یه آدم نابینا یا ناتوان دیگه دوست بشه ؟ نه اینکه برای من مهم باشه البته…ولی چیزی که مهمه اینه که ارتباط خوبی رو بتونم شروع کنم.
پس اگه کسی هست که اهمیت میده به من کمک کنه یا خودش بخواد با من دوست بشه، لطفا بهم یه ایمیل بزنه به این آدرس: ...
No comments:
Post a Comment